گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

  • دختر خانه بودم. داشتم تلویزیون تماشامی کردم . مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان . یک خورده که حرف زد، خسته شدم سرش را انداخته بود پایین و آرام آرام حرف می زد. باخودم گفتم« این دیگه چه جور شهرداریه؟ حرف زدن هم بلد نیست.» بلند شدم و تلویزیون را خاموش کردم . چند وقت بعد همین آقای شهردار شریک زندگیم شد.
شهید مهدی باکری
 
  • بعد از مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشناها ماندیم. صبح که برای نماز پا شدیم، به م گفت « گمونم اینا واسه ی نماز پا نشدن.» بعدش گفت « سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!» گفتم« یعنی چی ؟ » گفت « مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه.» گفتم « نه، من نمی تونم .» گفتن« واسه ی چی ؟ این جوری به ش تذکر می دیم.یه جوری که ناراحت نشه.»گفتم « آخه تاحالا ندیده م چه جوری عصبانی می شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م می گیره،همه چی معلوم می شه. زشته.» هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم«نمی تونم خب.خنده م می گیره.» بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره ی نماز و اهمیتش.
 
  • دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع می شد . خانه مان کوچک بود؛ گاهی صدایمان می رفت طبقه ی پایین. یک روز همسایه پایینی به م گفت « به خدا این قده دلم می خواد یه روز که آقا مهدی می یاد خونه لای در خونه تون باز باشه ، من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید، این قدر می خندید؟»
 " یادگاران؛ کتاب مهدی باکری"

پ ن: با عرض پوزش این دو خاطره را قبلا به نقل از  کتاب مهدی باکری از مجموعه "به مجنون گفتم زنده بمان" اینجا نوشته بودم که مجددا بررسی کردم دیدم این دو خاطره در کتاب مهدی باکری از مجموعه "یادگاران" بوده!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۲۷
سجاد دهقانی

جانستان کابلستانحالا هرکس از وضع افغانستان می پرسد یاد گرفته ام که مثل کارشناسان رسمی جواب بدهم.

اگر از وضع اقتصادی بپرسند می گویم که با همه ی پس مانده گی اما به دلیل فقدان زیرساخت های مخل پیشرفت و دیوان سالاری مهار نشدنی این احتمال وجود دارد که افغان ها با ی
ک مدیریت کارامد و عزم ملی ۳۰ ساله از ما پیش بیافتند... بعد هم کمی راجع به مساله ی ملت سازی حرف میزنم و توضیح میدهم که ما شاید ۱۰۰ سال از آنها جلوتر باشیم...

اما این فاصله ی آنها با ماست...فاصله ی ما با آنها چه مقدار است؟! شاید بپرسید مگر این دو فاصله با هم توفیر دارند؟۳۰ سال فاصله ی اقتصادی و ۱۰۰سال فاصله ی اجتماعی چه از این سو چه از آن سو... چه تفاوتی دارد؟


 بگذار ساده بگویم -نه مثل یک کارشناس رسمی-که شاید فاصله ی آنها با ما اینقدر زیاد باشد اما فاصله ی ما با آنها بسیار کم است... زیر ۵سال...

اگر ما مردم قدر یکدیگر ندانیم و قدر کشور ندانیم و قدر نظام ندانیم و افسار مملکت را بدهیم دست جاه طلبی چهار نفر قدرت طلب بی فرهنگ سیاسی یقین بدانیم که ظرف ۵ سال بدل خواهیم شد به نسخه ی برابر اصل همسایه. گسل ها اگر تعمیق شوند و من و تو یکدیگر را دشمن بپنداریم هزاران خط جنگ دیگر بین ماهای دیگر و شماهای دیگرتر پدید خواهد آمد و...

                                       جانستان کابلستان-رضا امیرخانی


پ ن:

این روزها هرچه بیشتر به انتخابات نزدیک میشویم بیشتر حوادث سال88 جلوی چشم هایم رژه میرود،امیدوارم دوستی های بین مردممون به دشمنی تبدیل نشه اونم به خاطر یه تعداد قدرت طلب بی فرهنگ سیاسی!

 

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۷:۱۹
سجاد دهقانی

انسان که پای در این دنیا می‌نهد، همچون مسافری است غریب که از دورهای دور آمده و به دورهای دور نیز می‌رود . چند صباحی گامی می‌زند و آنگاه که بر سر آن می‌شود ره به سوی مقصد خویش بسپارد بر سر راه خود برکه‌ای می‌یابد؛ درونش قدری آب مانده که جویباری باریک هر از گاهی طراوتی تازه بدان می‌بخشد . بر سطح آن، نیلوفران شناورند و در آنسویش غوکان به آواز. آن طرفتر، کلبه‌ای است بس سست و بی‌بنیاد که بر چوبهایی لرزان بر پای شده و اشباحی تهی از حیات پویا، گرداگرد آن می‌آیند و می‌روند و او را به بار هشتن در آن سرای می‌خوانند.

اگر بدان سرای پا نهی، خوانی می‌بینی گسترده، که پایه‌هایش از استخوان جمجمه‌های انسانهاست؛ پرده‌هایی زیبا و رنگارنگ بر پنجره‌های آن آویخته‌اند، تار و پودشان مطلا، که برق دروغینشان دل می‌رباید. گرداگرد آن خوان، کرانی می‌یابی مدهوش که، به شیفتگی، با یکدیگر از ترنم سکرآور موسیقی بربط زنان و چنگ نوازان آن سرای سخن می‌گویند! کورانی می‌بینی که به توصیف جمال سیم‌تنان و برق خیره‌کننده کوههای زرناب و رنگارنگی مدهوش سازنده آن خوان سرگرمند! ولالانی مشاهده می‌کنی که، بر شده بر چهار‌پایه‌هایی، به سجع و قافیه و سحر نظم و افسون نثر در باب آن همه زیبائی خیره‌کننده داد سخن داده‌اند! اینان، جملگی این انسان تازه از راه رسیده خسته را به جمع خویش می‌خوانند، تا کوله بارش بر زمین نهد و بدانان بپیوندد و از جام خوشگوار غفلت، می‌نوشد، پای کوبد، دست افشاند، آوازی بخواند، دستی به چنگی زند تا نوایی برخیزد، و آنگاه از خستگی بر زمین افتد و به خواب رود؛ تا روزی دیگر بردمد، و باز همان قصه بیاغازد و به همان‌سان صبحگاهان به شامگاهان گره خورد .

 


پی نوشت:

عنوان: شوکران اما حیاتزا (رساله در تفکر در مرگ)

نوبسنده: دکتر علیرضا هدایی


لینک دریافت کتاب (pdf)   دریافت حجم: 1.35 مگابایت
 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۲۵
سجاد دهقانی