گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوســت     

 بـگـشـای لـب که قـنـد فراوانم آرزوست

 

ای آفـتـاب حـسـن بـرون آ  دمـی ز ابــر     

کان چهره مـشـعـشـع تـابـانـم آرزوست

 

گـفـتـی ز ناز ، بـیـش مرنجان مرا بـرو      

آن گـفـتـنـت کـه بیش مرنجانم آرزوست

 

والله کـه شهر بی تو مرا حبس میشود       

آوارگـی بـه کــوه و بــیـابـانـم آرزوست

 

زین همرهان سست عناصر دلم گـرفت      

شـیـر خـدا و رسـتـم دسـتـانـم آرزوست

 

جانم مـلول گـشـت ز فـرعـون و ظلم او      

آن نور روی موسی عـمـرانـم آرزوست

 

زین خلق پُـرشـکـایـت گـریان شدم ملول      

آن های وهوی ونعره ی مستانم آرزوست

 

گـویـا تـرم ز بـلـبـل و اما ز رشـک عـام       

مُـهـرسـت بر دهانم و افـغـانـم آرزوست

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گِـردشـهـر      

کـز دیـو و دد ملولم و انـسـانـم آرزوست

 

گـفـتـنـد یافـت می نـشـود جُـسـتـه ایم ما       

گفت آنک یافت می نشود ، آنم آرزوست

 

بنمای شـمس مفخر تـبـریـز روز شـرق       

من هـدهـدم حضور سـلـیـمانم آرزوست


مولوی-دیوان شمس،غزل441

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۰۲:۳۳
سجاد دهقانی

پسرک رو به کیمیاگر کرد و گفت: "قلب من خیانت کار است. نمی خواهد که به راهم ادامه دهم"

 

-:درست فهمیدی.طبعا از این می ترسد که در تعقیب رؤیاهایت،هرچه را که به دست آورده ای از دست بدهی.

-:پس چرا باید به ندای قلبم گوش بسپارم؟

-:زیرا هرگز نمی توانی آن را ساکت نگه داری.حتی اگر وانمود کنی که حرف هایش را نشنیده ای باز هم همیشه در سینه ات خواهد بود و افکارت را در مورد زندگی و جهان مرتبا برایت تکرار می کند.

-:پس می گویی حتی اگر خیانت کار هم باشد باید به او گوش بسپارم.

-:خیانت ضربه ی غیر منتظره ای است.اگر قلبت را خوب بشناسی، هرگز نمی تواند با تو این کار را بکند.زیرا رؤیاها و آرزوهایش را خواهی شناخت و خواهی دانست با آن ها چه کار کنی.

هرگز از قلبت نمی توانی فرار کنی.پس بهتر است به هرچه می گوید گوش دهی. به این ترتیب هرگز از یک ضربه ی پیش بینی نشده هراسی به دل راه نمی دهی.

همچنان که در صحرا راه می پیمودند پسرک به شنیدن ندای قلبش ادامه داد.کم کم به سهل انگاری ها و حیله های قلبش آشنا شد و آن را همان جور که بود می پذیرفت.دیگر نمی ترسید و نیاز برگشت به واحه را به فرموشی سپرد. زیرا یک روز قلبش به او گفته بود که خوشحال است.-:اگر گاهی نق می زنم به خاطر این است که قلب یک انسان هستم و قلب آدم ها این طوری است. آدم ها از این که به دنبال مهم ترین رؤیاهایشان بروند می ترسند زیرا احساس می کنند شایسته آن رؤیاها نیستند و قادر نخواهند بود به آن ها برسند.ما قلب ها، فقط با فکر رفتن محبوبمان برای همیشه، یا از دست دادن لحظاتی که میتوانستند خوب باشند ولی نشدند، یا گنجی که ممکن بود پیدا شود ولی پیدا نشد، می ترسیم.زیرا وقتی این حوادث روی دهند رنج شدیدی متحمل می شویم.

یک شب همان طور که به آسمان می نگریستند، پسرک به کیمیاگر گفت: قلب من از این می ترسد که روزی دچار رنج شود.

-:به قلبت بگو ترس از رنج کشیدن از خود رنج کشیدن دردناک تر است. و قلبی که در پی تحقق رویایش می رود هیچ گاه دچار رنج نمی شود چون هر لحظه ای که به دنبال گنج می گردد لحظه رویارویی با خداوند و ابدیت است.


کیمیاگر- پائولو کوئلیو(paulo coelho)، ترجمه ی فریبا ریاضی، صص 127و 126
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۳
سجاد دهقانی