گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «گردگیری کتابخونه :: ادبیات :: رمان» ثبت شده است

سایه گفت تو خیلی چیزها تردید کرده ای.من از تردید های تو نگران نیستم چون تردید حق انسانه اما نگران چیز دیگه ای هستم.

نگران چی؟

دوباره می پرسم نگران چی هستی؟

انگار توی ذهن اش دنبال کلمات بگردد، چند لحظه مکث می کند و بعد می گوید:

نگران این که ناگهان از خودت شکست بخوری.این که اون قدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه.پارسا خودکشی کرد و تو هنوز نمی دونی چرا.پاسخش هرچه که باشد حقیقت کوچکیه اما حقایق بزرگ تری هم هست.آیا موسی در وادی مقدس کلام خدا را شنید؟ کسی نمی دونه. هیچ کس نمی تونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند را از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمی دونه. هیچ ابزار علمی برای اثبات و یا نفی تجلی خداوند بر کوه وجود نداره....

کسی نمی دونه کسی نمی تونه به پاسخ های این پرسش ها که هر کدام حقیقتی بزرگ اند نزدیک بشه، اما ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه.ما به این چیزا می تونیم ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم.همین.

روی ماه خداوند را ببوس-مصطفی مستور


پ ن:

هر چند بعضی از مطالبی که تو این رمان بیان میشه قابل نقده ولی واقعا حرفای جالبی داره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۲ ، ۰۲:۴۶
سجاد دهقانی

پسرک رو به کیمیاگر کرد و گفت: "قلب من خیانت کار است. نمی خواهد که به راهم ادامه دهم"

 

-:درست فهمیدی.طبعا از این می ترسد که در تعقیب رؤیاهایت،هرچه را که به دست آورده ای از دست بدهی.

-:پس چرا باید به ندای قلبم گوش بسپارم؟

-:زیرا هرگز نمی توانی آن را ساکت نگه داری.حتی اگر وانمود کنی که حرف هایش را نشنیده ای باز هم همیشه در سینه ات خواهد بود و افکارت را در مورد زندگی و جهان مرتبا برایت تکرار می کند.

-:پس می گویی حتی اگر خیانت کار هم باشد باید به او گوش بسپارم.

-:خیانت ضربه ی غیر منتظره ای است.اگر قلبت را خوب بشناسی، هرگز نمی تواند با تو این کار را بکند.زیرا رؤیاها و آرزوهایش را خواهی شناخت و خواهی دانست با آن ها چه کار کنی.

هرگز از قلبت نمی توانی فرار کنی.پس بهتر است به هرچه می گوید گوش دهی. به این ترتیب هرگز از یک ضربه ی پیش بینی نشده هراسی به دل راه نمی دهی.

همچنان که در صحرا راه می پیمودند پسرک به شنیدن ندای قلبش ادامه داد.کم کم به سهل انگاری ها و حیله های قلبش آشنا شد و آن را همان جور که بود می پذیرفت.دیگر نمی ترسید و نیاز برگشت به واحه را به فرموشی سپرد. زیرا یک روز قلبش به او گفته بود که خوشحال است.-:اگر گاهی نق می زنم به خاطر این است که قلب یک انسان هستم و قلب آدم ها این طوری است. آدم ها از این که به دنبال مهم ترین رؤیاهایشان بروند می ترسند زیرا احساس می کنند شایسته آن رؤیاها نیستند و قادر نخواهند بود به آن ها برسند.ما قلب ها، فقط با فکر رفتن محبوبمان برای همیشه، یا از دست دادن لحظاتی که میتوانستند خوب باشند ولی نشدند، یا گنجی که ممکن بود پیدا شود ولی پیدا نشد، می ترسیم.زیرا وقتی این حوادث روی دهند رنج شدیدی متحمل می شویم.

یک شب همان طور که به آسمان می نگریستند، پسرک به کیمیاگر گفت: قلب من از این می ترسد که روزی دچار رنج شود.

-:به قلبت بگو ترس از رنج کشیدن از خود رنج کشیدن دردناک تر است. و قلبی که در پی تحقق رویایش می رود هیچ گاه دچار رنج نمی شود چون هر لحظه ای که به دنبال گنج می گردد لحظه رویارویی با خداوند و ابدیت است.


کیمیاگر- پائولو کوئلیو(paulo coelho)، ترجمه ی فریبا ریاضی، صص 127و 126
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۲ ، ۰۱:۳۳
سجاد دهقانی

-محبوبِ آذریِ من! اخم‏هایت را باز کن! تا آن زمان که زنده ‏ایم خوشبختی نیز -مانندِ آب و مهتاب- نمی‏تواند دروغ باشد.

ما همان گونه که به داشتنِ امید محکومیم،به تصرف خوشبختی نیز.

برای ما، راهی جز اعتقاد به خوشبختی و تلاشِ خیره ‏سرانه به قصد رسیدن به این منزل امن باقی نماند ه‏است.

باید از یاد ببریم که محتمل است سعادت˚ چیزی دور از دسترس باشد؛ چرا که تنها اعتقاد به این که سعادت، دور از دسترس ماست، سعادت را دور از دسترس ما نگه می دارد.

هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‏کند.

و هیچ‏چیز همچون باور ساده‏ دلانه و صمیمانه ‏ی سعادت، سعادت را به محله‏ ی ما، به کوچه ‏ی ما و به خانه ‏ی ما نمی ‏آوَرَد.

سعات، شاید، چیزی نباشد الّا همین اعتقاد مومنانه به سعادت.

محبوبِ آذریِ من! اخم هایت را باز کن!

 

یک عاشقانه ی آرام ص 62-نادر ابراهیمی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۲ ، ۲۱:۳۳
سجاد دهقانی

«قیدار می‌گوید: - ناصر! این خاورِ صفر ترگل ورگلی را که زیرِ پات انداختم، کجا بردی آچارکشی؟ ناصر خنده‌اش را می‌خورد. - همان درویش مکانیک که امر کرده بودید... - پس نیش‌ت را ببند... همان درویش مکانیک که امر فرموده بودیم، آچارکشی کرد... درست؟ آچارکشی یعنی چه؟

- چوب‌کاری می‌کنید قیدارخان... شوفر بیابان‌یم ناسلامتی. پیچ‌های خاور را باز کرد و دوباره بست دیگر... آچارکشی یعنی همین دیگر... درشت‌ش یعنی همین، ریزش را هم اگر بلد بودم که ناصرشوفر نمی‌شدم و توی بیابان‌ها آواره نمی‌شدم، می‌شدم درویش مکانیک و پای سجاده‌ی روغنی ذکرِ علی علی می‌گفتم...

قیدار جلو می‌رود و دو دست‌ش را می‌گذارد روی شانه‌ی ناصر:

-آچارکشی را من از خودم درآورده‌ام... من حرفِ بی بیِ این داش خلیل را خیلی قبول دارم... خیلی بیش‌تر از حرفِ نوخاسته‌های ام‌روزی... همان‌جور که آدم با آدم توفیر می‌کند، فرش هم با فرش توفیر می‌کند... موتور و اتول هم با موتور و اتول توفیر می‌کند. آچارکشی را من از خودم درآوردم. اختراعِ قیدار است... همان‌جور که فرشی که با عشق بافته شود، تومن تومن قیمت دارد، حساب کردم دخترِ آلمانیِ مرسدس چه می‌داند که عشق یعنی چه؟ مهندس و کارگرِ آلمانی چه می‌داند هیاتِ امام حسین و بیمه‌ی ابوالفضل و دستِ باوضو یعنی چه. ماشین‌هام را صفر می‌فرستم پیشِ درویش مکانیک، تا پیچ‌شان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفسِ حق‌ش سفت کند پیچ‌ها را از سر... از کارخانه‌ی آلمانی‌ش بپرسی، هیچ خاصیتی ندارد این کار، اما وسطِ جاده و بیابان، بچه‌های گاراژِ قیدار خاصیت‌ش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند... اتول هم باید موتورش صدای "هو یا علی مدد" بدهد و چرخ‌ش به عشق بچرخد... گرفتی؟

همه راننده‌ها ساکت سر تکان می‌دهند. قیدار سوارِ مرسدس می‌شود و می‌خندد:

- حالا شنیده‌ام پاری گاراژدارهای دیگر هم به تقلید، اتول‌هاشان را می‌دهند به یک سری آدمِ دهن‌نشسته که آچارکشی کنند و خیال کرده‌اند خاصیت علی‌حده دارد!!

رمان قیدار-رضا امیرخانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۲۲:۵۴
سجاد دهقانی

مداح در  میان ضجه و مویه گفت:کمی دیرتر

-آقا ما جز تو کسی رو نداریم.

و با گریه ادامه داد:

-تو هم جز ما کسی رو نداری.

وجوان معلوم نبود که جواب مداح را می دهد یا حرف های خودش را میزند.:

-چرا ما فکر میکنیم که آقا در همه جای دنیا مظلوم و غریبن و این ماییم که با جشن تولد گرفتن برای ایشون، از غربت و مظلومیت درشون می آریم؟ عده ای اگر آقا رو نمی شناسن، از ایشون سوء استفاده هم نمی کنن، به ایشون ستم هم نمی کنن؛اونها به خودشون ستم میکنن. غربت و مظلومیت آقا فقط میون مردمی که نمی شناسنشون نیست، بیشتر از اون، در میان مردمیه که ادّعای شناخت و پیروی از ایشون رو دارن، در میان کسانیه که نام ایشونو تنور نان خودشون کرده ان.آقا بیشترین خون دل رو از دست کسانی می خورن که به اسم ایشون سکه جعل می کنن، شعبه راه می اندازن، دفتر نمایندگی می زنن و نام ایشون رو وسیله و دستاویز رسیدن به منافع خودشون قرار میدن.

اگر ما با بلند ترین صدا فریاد بزنیم: "آقا بیا!" امِا تو دلمون نیامدنشون رو ترجیح بدیم، یا حضور و ظهور ایشون رو مزاحم منافع خودمون بدونیم، آقا دلمون رو می بینن و صدای دلمون رو می شنون، نه فریادهای بی پایه و اساسمون رو.

.....

جوان با صمیمیِتی غیرمنتظره، سر در گوش من فرو برد و انگار قصد افشا کردن رازی را داشته باشد، جوهره ی صدایش را پایین آورد:

-دوست دارم برای یک لحظه اون بلندگو رو بگیرم و در حضور همین جمع، با همه وجود به آقا التماس کنم که

 "آقا نیا!"

کمی دیرتر-سید مهدی شجاعی


خودم میدونم که حتی نوشتن این مطلب هم برای رضای خدا نبوده و به قول نویسنده فاصله ام با دروازه شاکراً فاصله ی نجومیه_حتی تو همین مطلب_ ولی دوست هم ندارم از اهالی دروازه کفوراً باشم!!! *التماس دعا

* اِنّا هدیناه السبیل اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً _آیه 3 سوره مبارکه انسان_

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۲ ، ۲۲:۰۱
سجاد دهقانی