گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیدمهدی شجاعی» ثبت شده است

[آمریکا] - روز - خارجی - جاده

جاده ای پر درخت و با صفا.چمران رانندگی می کند و پروانه کنار او نشته است؛ مجذوب حرف های او.

پروانه: بابات کارش چی بود؟

چمران: جوراب بافی. می برمت کارگاهشو ببینی؛ نزدیک مسجد سرپولک.درآمدش خیلی کم بود، ولی حلال بود. پدرم با شیوه کار و زندگیش، یه چیزی رو خوب یادمون داد و اون بی توجهی به دنیا بود.اگه تو کسبش یه ذره بی انصافی می کرد، می تونست درآمد کلانی به دست بیاره؛ همچنان که خیلی از هم صنف های بابام کردن. ولی بابام، کمِ حلال رو به زیادِ حرام  ترجیح می داد.

[ایران] - شب - داخلی - کارگاه پدر چمران - گذشته

چمران و پروانه وارد کارگاه پدر می شوند. پدر سخت مشغول کار است و متوجه حضور آن ها نمی شود. کمی آنسوتر از پدر، نوجوانی حدودا شانزده ساله، بر روی قطعه ای کار می کند.

پروانه: (آرام و درگوشی) اون آقا پسر کیه؟

چمران: اون منم.یه قطعه از دستگاه جوراب بافی که بهش می گفتن "چتر" خراب شده بود و باید از خارج می اومد. شرایط اقتصادی هم شرایط بدی بود؛ دوران جنگ جهانی دوم و اون محدودیت ها. نبودن اون قطعه سبب شد نه تنها کار پدرم که کار خیلی از جوراب باف ها بخوابه.

در این حین نوجوان سر بلند می کند و به محل حضور چمران و پروانه می نگرد.

چمران: بیا بریم بیرون، حواسشون پرت می شه.

پروانه: کجا بریم؟

چمران: روی پشت بوم کارگاه. جایی که می شه آسمون رو سیاحت کرد.

هر دو از کارگاه بیرون می آیند و از پله های بام بالا می روند تا به روی بام می رسند. ماه و ستارگان در آسمان می درخشند و تهران قدیم در زیر نور مهتاب جلوه می کند.

پروانه: خب، می گفتی.

چمران: خدا لطف کرد و من اون قطعه رو ساختمش.

پروانه: (متعجب) تنهایی؟؟

چمران: (به شوخی)  نه؛ با کمک کارخونه "بل"

پروانه می خندد.

[آمریکا] -روز - خارجی -جاده - حال

چمران: (جدی ادامه می دهد) اول از همه کارگاه پدرم راه افتاد. و بعد بلافاصله شروع کردم به تولید انبوه. طوری که یکی از کاسبی های پدرم شد فروش چتر جوراب بافی؛ همون قطعه ای که تو کارگاه دیدی من داشتم می ساختمش. هر قطعه رو اگر صد تومن هم می فروختیم، می خریدندش؛ چون احتیاج داشتن. ولی پدرم اونها رو دونه ای پنج تومن می فروخت؛ کمی بیش تر از اون مقدار که تموم شده بود. این اون انصاف و کسب حلالیه که می گم.

پروانه: حالا اگه صد تومن هم می فروختید که اشکال نداشت.

چمران: از دیدگاه اقتصاد کاپیتالیستی و آمریکایی نه؛ ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی، چرا، اشکال داشت. حالا اینجا جای این بحث های اساسی نیست، یادم بیار یه بار برات توضیح بدم. مقصودم اینه که فقر برای خانواده ما یک اجبار نبود، یک انتخاب بود.

پروانه: حالا گذشته ها گذشته...

چمران: این طور نیست؛ فقر و ساده زیستی برای آینده من هم یک انتخابه. این همون چیزیه که راه ما رو از هم جدا می کنه.

مرد رویاها، سید مهدی شجاعی ،صص 32-29


پ ن:

واقعا عالی بود.از دیروز بعد از ظهر که شروع به خوندنش کردم تا پایان آخرین صفحه کتاب نتوستم بذارمش زمین،جز چند دقیقه برای نماز و شام!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۲۲
سجاد دهقانی

مداح در  میان ضجه و مویه گفت:کمی دیرتر

-آقا ما جز تو کسی رو نداریم.

و با گریه ادامه داد:

-تو هم جز ما کسی رو نداری.

وجوان معلوم نبود که جواب مداح را می دهد یا حرف های خودش را میزند.:

-چرا ما فکر میکنیم که آقا در همه جای دنیا مظلوم و غریبن و این ماییم که با جشن تولد گرفتن برای ایشون، از غربت و مظلومیت درشون می آریم؟ عده ای اگر آقا رو نمی شناسن، از ایشون سوء استفاده هم نمی کنن، به ایشون ستم هم نمی کنن؛اونها به خودشون ستم میکنن. غربت و مظلومیت آقا فقط میون مردمی که نمی شناسنشون نیست، بیشتر از اون، در میان مردمیه که ادّعای شناخت و پیروی از ایشون رو دارن، در میان کسانیه که نام ایشونو تنور نان خودشون کرده ان.آقا بیشترین خون دل رو از دست کسانی می خورن که به اسم ایشون سکه جعل می کنن، شعبه راه می اندازن، دفتر نمایندگی می زنن و نام ایشون رو وسیله و دستاویز رسیدن به منافع خودشون قرار میدن.

اگر ما با بلند ترین صدا فریاد بزنیم: "آقا بیا!" امِا تو دلمون نیامدنشون رو ترجیح بدیم، یا حضور و ظهور ایشون رو مزاحم منافع خودمون بدونیم، آقا دلمون رو می بینن و صدای دلمون رو می شنون، نه فریادهای بی پایه و اساسمون رو.

.....

جوان با صمیمیِتی غیرمنتظره، سر در گوش من فرو برد و انگار قصد افشا کردن رازی را داشته باشد، جوهره ی صدایش را پایین آورد:

-دوست دارم برای یک لحظه اون بلندگو رو بگیرم و در حضور همین جمع، با همه وجود به آقا التماس کنم که

 "آقا نیا!"

کمی دیرتر-سید مهدی شجاعی


خودم میدونم که حتی نوشتن این مطلب هم برای رضای خدا نبوده و به قول نویسنده فاصله ام با دروازه شاکراً فاصله ی نجومیه_حتی تو همین مطلب_ ولی دوست هم ندارم از اهالی دروازه کفوراً باشم!!! *التماس دعا

* اِنّا هدیناه السبیل اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً _آیه 3 سوره مبارکه انسان_

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۲ ، ۲۲:۰۱
سجاد دهقانی