گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

ما مى‏ گوییم على‏[‏علیه السلام]  امام ماست. امام یعنى چه؟ امام یعنى پیشوا. نماز جماعت خوانده ‏اید. نماز جماعت که مى ‏خوانند، امام وقتى که مى ‏گوید: اللّه اکبر، مأموم هم مى ‏گوید: اللّه اکبر. رکوع که مى ‏کند، مأمومین رکوع مى ‏کنند. یعنى پیروى کردن. ولایت ما از على‏[‏علیه السلام] هم به همین معناست.

خوب، على[‏علیه السلام] امام ماست. على‏[‏علیه السلام] چگونه بود؟ اینکه گفتیم قطره ‏اى از مظهر شخصیت على‏[‏علیه السلام] بود که به زبان بنده در این مکان مقدس جارى شد. آیا تا کنون امام را دیده ‏اید که در قیام باشد و، مأمومین او در حال سجود؟ و یا امام در سجود باشد و مأمومین ایستاده باشند؟ آیا مى ‏گویى این آقا امام اینهاست، مى‏ گویى یا نمى‏ گویى؟ البته نمى ‏گویى. این مسخره است. باید بررسى کنیم که ما چگونه مأمومین این امامیم؟ على‏[‏علیه السلام] شجاع ما ترسو؛ على‏[‏علیه السلام] کریم، ما بخیل؛ على‏[‏علیه السلام] خوش ‏اخلاق، ما بد اخلاق؛ على[‏علیه السلام] توانا، ما ترسو و طماع؛ على‏[‏علیه السلام] صادق و الى آخر. معناى امامت چیست؟ على‏[‏علیه السلام] ، همان طور که گفتیم، سرّ کمالش ایمانش است. راهى است که براى ما ه‍م باز است. این راهى است که على رفت. بفرمایید شما هم بروید. على[‏علیه السلام]  صد درجه‏ اش را رفت و آن شد، تو یک درجه ‏اش را برو و یک صدم على [‏علیه السلام]بشو. راه باز است براى همه. باز نیست؟

ما کمال على [‏علیه السلام] را در ایمانش مى ‏دانیم. با ایمان به خدا و ازدیاد این ایمان، مى ‏توانیم راه على [‏علیه السلام] را برویم. اما ما چه کرده ‏ایم؟

سید موسی صدر، انسانِ آسمان، صص ۳۵و ۳۶


پ ن:

۱.متن بالا بخشی از سخنرانى سید موسى صدر، به مناسبت سالروز میلاد امیرالمؤمنین على علیه السلام در کاشان در سال 1349 است.

۲.متن کامل این سخنرانی با عنوان "علی علیه السلام موحد بود و بس" دریافت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۱۵
سجاد دهقانی
 

این نکته حساس است؛ شهید مطهری این کتاب[مسٔلهٔ حجاب] را زمانی می نویسد که زمان طاغوت است و از موضع یک روحانی حرف می زند. ولی ما در زمانی حرف می زنیم که کل نظام دینی است.[مدعی دینی بودن است]

حجاب یکی از چیزهایی است که نظام آن را ترویج می کند. وقتی نظام از حجاب حرف می زند، در بقیهٔ موارد هر حرفی بزند اینجا هم مؤثر است. یعنی حجاب را چه بخواهیم، چه نخواهیم نمی توانیم از باقی قضایا جدا کنیم. همهٔ این ها در یک بسته است. نظام با کلیتش مدعی است که یک نظام دینی است.

ما در برخوردهای قانونی باید سهم هر چیزی را به اندازه خودش بدهیم. اگر به حجاب در دین ما ۵ درصد تاکید شده، برخورد قانونی ما هم باید بشود ۵ درصد. اگر بر روی عدالت قانونی ۹۵ درصد تاکید شده، باید سهم قانونی اش هم بشود ۹۵ درصد. واقعیت این است که الان برعکس است.

محمد رضا زائری، حجاب با حجاب، ص۴۲

واقعیت تلخی که باید خواسته یا نا‌خواسته بپذیریم و بدان اعتراف کنیم این است که حجاب بخشی از یک مجموعهٔ به هم پیوسته است نه جزء جداگانه و متفاوت.حجاب ویترین و آینه‌‌ٔ تمام آن موضوعات دیگر است و هر طور آن ها بودند سر و شکل زنان جامعه هم همان طور خواهد بود. وقتی سیاست و اقتصاد و رفتار و گفتار و قضاوت و تشکیلات اداری اسلامی بود، حجاب زنان هم به طور طبیعی اسلامی خواهد بود و زمانی که روسری اقتصاد کمی کنار رفت و مانتوی سیاست تنگ و کوتاه شد و نظام اداری چکمه پوشید و سیستم قضایی گردن و بازویش را برهنه کرد، به طور طبیعی این واقعیت های تلخ در تصویر کوچه و خیابان زنان خودشان را نشان می دهند.قضیه همین قدر ساده است باور کنید! 

محمد رضا زائری، حجاب با حجاب، صص ۱۵ و ۱۶

 


پ ن:

۱.سه شنبه با "م.ک" عزیز نمایشگاه کتاب بودیم،کاملا اتفاقی آقای زائری رو جلوی یکی از غرفه ها دیدیم و چند دقیقه ای با ایشون صحبت کردیم و توی همین چند دقیقه معلوم شد ایشون بوشهری هستند :)

۲.آقای حسام الدین مطهری رو هم تو غرفه اتشارات آرما دیدیم، ایشون گفتن احتمالا امسال یه مجموعه داستان ازشون چاپ میشه و رادیو تپق هم تعطیل شده.

۳.اینم نمونهٔ اخیر یکی از کارهای مسخره برای ترویج حجاب احتمالا (+)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۷:۰۷
سجاد دهقانی

به محض این که وارد می شد، بچه ها دورش را می گرفتند و از سر و کولش بالا می رفتند مثل زنبورهای یک کندو.

مصطفی پدرشان، دوستشان و هم بازیشان بود. غاده می دید که چشم های مصطفی چه طور برق می زند و با شور و حرارت می گوید" ببین این بچه ها چقدر زور دارند! این ها بچه شیرند" با شادی شان شاد بود و به اشکشان بی طاقت.

کم تر پیش می آمد که "ولوُ" ی قراضه ی غاده را سوار شوند، از این ده به آن ده بروند و مصطفی وسط راه به خاطر بچه ای که در خاک های کنار جاده نشسته و گریه می کند پیاده نشود. پیاده می شد، بچه را بغل می گرفت، صورتش را با دستمال پاک می کرد و می بوسیدش. آن وقت تازه اشک های خودش سرازیر می شد. دفعه اول غاده فکر کرد بچه را می شناسد. مصطفی گفت: "نه نمی شناسم. مهم این است که این بچه ی یک شیعه است. این بچه هزار و سیصد سال ظلم را به دوش می کشد و گریه اش نشانه ظلمی است که بر شیعه ی علی رفته."

 

نیمه پنهان ماه، چمران به روایت همسر شهید، ص31

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۴۳
سجاد دهقانی

[آمریکا] - روز - خارجی - جاده

جاده ای پر درخت و با صفا.چمران رانندگی می کند و پروانه کنار او نشته است؛ مجذوب حرف های او.

پروانه: بابات کارش چی بود؟

چمران: جوراب بافی. می برمت کارگاهشو ببینی؛ نزدیک مسجد سرپولک.درآمدش خیلی کم بود، ولی حلال بود. پدرم با شیوه کار و زندگیش، یه چیزی رو خوب یادمون داد و اون بی توجهی به دنیا بود.اگه تو کسبش یه ذره بی انصافی می کرد، می تونست درآمد کلانی به دست بیاره؛ همچنان که خیلی از هم صنف های بابام کردن. ولی بابام، کمِ حلال رو به زیادِ حرام  ترجیح می داد.

[ایران] - شب - داخلی - کارگاه پدر چمران - گذشته

چمران و پروانه وارد کارگاه پدر می شوند. پدر سخت مشغول کار است و متوجه حضور آن ها نمی شود. کمی آنسوتر از پدر، نوجوانی حدودا شانزده ساله، بر روی قطعه ای کار می کند.

پروانه: (آرام و درگوشی) اون آقا پسر کیه؟

چمران: اون منم.یه قطعه از دستگاه جوراب بافی که بهش می گفتن "چتر" خراب شده بود و باید از خارج می اومد. شرایط اقتصادی هم شرایط بدی بود؛ دوران جنگ جهانی دوم و اون محدودیت ها. نبودن اون قطعه سبب شد نه تنها کار پدرم که کار خیلی از جوراب باف ها بخوابه.

در این حین نوجوان سر بلند می کند و به محل حضور چمران و پروانه می نگرد.

چمران: بیا بریم بیرون، حواسشون پرت می شه.

پروانه: کجا بریم؟

چمران: روی پشت بوم کارگاه. جایی که می شه آسمون رو سیاحت کرد.

هر دو از کارگاه بیرون می آیند و از پله های بام بالا می روند تا به روی بام می رسند. ماه و ستارگان در آسمان می درخشند و تهران قدیم در زیر نور مهتاب جلوه می کند.

پروانه: خب، می گفتی.

چمران: خدا لطف کرد و من اون قطعه رو ساختمش.

پروانه: (متعجب) تنهایی؟؟

چمران: (به شوخی)  نه؛ با کمک کارخونه "بل"

پروانه می خندد.

[آمریکا] -روز - خارجی -جاده - حال

چمران: (جدی ادامه می دهد) اول از همه کارگاه پدرم راه افتاد. و بعد بلافاصله شروع کردم به تولید انبوه. طوری که یکی از کاسبی های پدرم شد فروش چتر جوراب بافی؛ همون قطعه ای که تو کارگاه دیدی من داشتم می ساختمش. هر قطعه رو اگر صد تومن هم می فروختیم، می خریدندش؛ چون احتیاج داشتن. ولی پدرم اونها رو دونه ای پنج تومن می فروخت؛ کمی بیش تر از اون مقدار که تموم شده بود. این اون انصاف و کسب حلالیه که می گم.

پروانه: حالا اگه صد تومن هم می فروختید که اشکال نداشت.

چمران: از دیدگاه اقتصاد کاپیتالیستی و آمریکایی نه؛ ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی، چرا، اشکال داشت. حالا اینجا جای این بحث های اساسی نیست، یادم بیار یه بار برات توضیح بدم. مقصودم اینه که فقر برای خانواده ما یک اجبار نبود، یک انتخاب بود.

پروانه: حالا گذشته ها گذشته...

چمران: این طور نیست؛ فقر و ساده زیستی برای آینده من هم یک انتخابه. این همون چیزیه که راه ما رو از هم جدا می کنه.

مرد رویاها، سید مهدی شجاعی ،صص 32-29


پ ن:

واقعا عالی بود.از دیروز بعد از ظهر که شروع به خوندنش کردم تا پایان آخرین صفحه کتاب نتوستم بذارمش زمین،جز چند دقیقه برای نماز و شام!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۲۲
سجاد دهقانی

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟


شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی


تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچه‌ای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟


گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دورباد از خرمنِ ایمانِ عاشق آفتی


روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت 
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی


بس که دامان بهاران گل‌به‌گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی


من کجا و جرأت بوسیدن لب‌های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی‌

 

آن ها-فاضل نظری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۴۵
سجاد دهقانی