گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

گردگیری کتابخونه

تورق کتاب ها در حین گردگیری کتابخونه

شوکران اما حیاتزا
دانلود کتاب "شوکران اما حیاتزا"

برای دانلود کتاب روی تصویر بالا کلیک نمایید

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۵ مطلب با موضوع «گردگیری کتابخونه :: ادبیات» ثبت شده است

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می مینخوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را


رباعیات خیام، رباعی شماره ۴

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۲
سجاد دهقانی

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت


رباعیات خیام، رباعی شماره ۴۴

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۲
سجاد دهقانی

مضی فی غفلة عمری،کذلک یذهب الباقی
ادر کأسا و ناولها، الا یا ایها الساقی

شراب عشق، می‌سازد تو را از سر کار آگه
نه تدقیقات مشائی، نه تحقیقات اشراقی

ألا یاریح! إن تمرو علی وادی أخلائی
فبلغهم تحیاتی و نبئهم بأشواقی

و قل یا سادتی انتم بنقض العهد عجلتم
و إنی ثابتٌ باقٌ علی عهدی و میثاقی

بهائی،خرقۀ خود را مگر آتش زدی،کامشب
جهان، پر شد ز دود کفر و سالوسی و زراقی

دیوان شیخ بهایی، غزل شماره 24
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۳ ، ۰۰:۳۴
سجاد دهقانی

به محض این که وارد می شد، بچه ها دورش را می گرفتند و از سر و کولش بالا می رفتند مثل زنبورهای یک کندو.

مصطفی پدرشان، دوستشان و هم بازیشان بود. غاده می دید که چشم های مصطفی چه طور برق می زند و با شور و حرارت می گوید" ببین این بچه ها چقدر زور دارند! این ها بچه شیرند" با شادی شان شاد بود و به اشکشان بی طاقت.

کم تر پیش می آمد که "ولوُ" ی قراضه ی غاده را سوار شوند، از این ده به آن ده بروند و مصطفی وسط راه به خاطر بچه ای که در خاک های کنار جاده نشسته و گریه می کند پیاده نشود. پیاده می شد، بچه را بغل می گرفت، صورتش را با دستمال پاک می کرد و می بوسیدش. آن وقت تازه اشک های خودش سرازیر می شد. دفعه اول غاده فکر کرد بچه را می شناسد. مصطفی گفت: "نه نمی شناسم. مهم این است که این بچه ی یک شیعه است. این بچه هزار و سیصد سال ظلم را به دوش می کشد و گریه اش نشانه ظلمی است که بر شیعه ی علی رفته."

 

نیمه پنهان ماه، چمران به روایت همسر شهید، ص31

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۴۳
سجاد دهقانی

سایه گفت تو خیلی چیزها تردید کرده ای.من از تردید های تو نگران نیستم چون تردید حق انسانه اما نگران چیز دیگه ای هستم.

نگران چی؟

دوباره می پرسم نگران چی هستی؟

انگار توی ذهن اش دنبال کلمات بگردد، چند لحظه مکث می کند و بعد می گوید:

نگران این که ناگهان از خودت شکست بخوری.این که اون قدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه.پارسا خودکشی کرد و تو هنوز نمی دونی چرا.پاسخش هرچه که باشد حقیقت کوچکیه اما حقایق بزرگ تری هم هست.آیا موسی در وادی مقدس کلام خدا را شنید؟ کسی نمی دونه. هیچ کس نمی تونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند را از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمی دونه. هیچ ابزار علمی برای اثبات و یا نفی تجلی خداوند بر کوه وجود نداره....

کسی نمی دونه کسی نمی تونه به پاسخ های این پرسش ها که هر کدام حقیقتی بزرگ اند نزدیک بشه، اما ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه.ما به این چیزا می تونیم ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم.همین.

روی ماه خداوند را ببوس-مصطفی مستور


پ ن:

هر چند بعضی از مطالبی که تو این رمان بیان میشه قابل نقده ولی واقعا حرفای جالبی داره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۲ ، ۰۲:۴۶
سجاد دهقانی